خداوندا، سپاس تو راکه بار دیگر به من طلوع خورشید را هدیه دادی ، قول می دهم امروز هر جا که بروم مهری برسانم حتی با لبخندی . به من کمک کن ، امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم.
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید! روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هنوز هم دلم برایت تنگ می شود
هر زمان که بر آلبوم عکسهایم گذری می کنم
به تصویر تو که می رسم
می رسم به یک دنیا خاطره
می روم به یک آسمان رویا
و زنده می شود
رویای آن شبِ بارانی
نمی دانم!
شاید هم بارانی نبود!
اما هر چه که بود
آسمان سخت هوای باریدن داشت
اما افسوس
اکنون آسمان سرد است
و من دلتنگ می شوم!
وقتی که یاد آن هتل قدیمی می افتم
و آن استکانِ چای که میهمانِ تو بودم!
یادم هست
تو به من گفتی
چرا نمی نوشید؟ سرد می شود!
و من که داشتم در سردرگمی حسی غریب غرق می شدم،
پاسخ دادم:
ممنون ، چای را سرد دوست دارم!
و تو لبخند زدی!
و من چیزی نگفتم
آری
هنوز هم به یاد آن شب چای را سرد می نوشم!
سپس در عوض ِ آن پاسخی که هرگز ندادم،
لبخندِ تلخی می زنم
و در سکوتِ خود گم می شوم ...
... حال آخرین برگِ آلبوم را ورق می زنم
و آن نگاهِ معصوم ِ خدا نگه دار به یادم می آید
و دلم می گیرد
کاش معنایش را می فهمیدم ...
من سخت پریشانم
و این سوال سخت ذهنم را به خود مشغول کرده است:
ای خوبِ من!
آیا تو نیز هنگام مرور خاطراتت،
بر روی عکس ِ من ، درنگ می کنی؟؟!
به تقاص چه گناهی باید اینجوری بسوزم
واسه ی یه اشتباهی چه اومد به حال و روزم
مگه من چه کرده بودم که چنین شکسته قلبم
اه از این خیال چشمات که منو گرفته از من
رسم این دوره زمونه شده عاشق کشی اما
بیچاره عاشق خسته که شده تارک دنیا
حالا باز حرفای مردم میشینه توی خیالم
کی میشه دل بسوزونی تو برای حال زارم
همیشه تو رو تو خوابها توی رویا ها می بینم
برای یه لحظه ی ناب تو ی آغوشت می شینم
ولی این فقط یه خوابه منم و یه دل خسته
به خدا که چشم به راهتم پشت این درای بسته

زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.
توجه کنید:
تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز. آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند.

بپذیریم که سرنوشت تابع اندیشه های ماست
و
باور کنیم که خدا عاشق ماست
و
هیچ عاشقی معشوق خود را رنج نمیدهد
بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...
شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...
بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.
شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.
آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.
شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.
بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.
بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.
آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.
دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.
گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.
بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.
بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.
چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.
لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.
شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.
پیش ازآمدن تو آبی آرام اجازه جاری شدن را ندارد
شقایق عاشق عید است و منتظر
آسمان غمگین است و چشم براه
پیش از آمدن تو قلبها بی ستاره و تنها....
غروب بی افق و سپیده دم بی نور....
فاصله ها مبهم و رویاها حقیقتی تلخ...
عشق احساسی غریب است وبهار بی مفهوم و پوچ.
پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه
وچراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید
پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم
و تو در راهی آرام و بی وقفه
اکنون به برکت آمدن توست...
که معنای واقعی شکفتن عشق را درک میکنم
نشسته ام به انتظاری شیرین تر از هر شاخه نباتی .

کنم یکبار جان قربانت ای دوست
ولی تا ساز شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم
ز هجرانت بتا رو بر زوالم
من آن مرغ سرگردان وتنها
پریشان گشته شد یکباره حالم
سحرسر بر سر سجاده کردم
دعای برآن دل داده کردم
ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست
لبالب یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری
ز هجر یار تا کی داغ داری
بگو تا کی ز شوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری
پریشانم پریشان روزگارم
من آن سرگشته هجر نگارم
کنون امید با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم
ز هجرت روز وشب فریاد دارم
ز دیدارت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه ی خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم بی وفایی
دما دم با دل من در جفایی
چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی
برروی ماسه های نرم ساحل هزاران بوسه می زد موج بی تاب
ز دنیای وسیع ارزو ها هزاران قصه می گفت پیر بی خواب
توئی مهراب پاک بوسه هایم توئی همراز شبهای درازم
تو تنها عشق من بودی و هستی همیشه محرم دنیای رازم
همیشه التهابم راتودیدی خروش اصظرابم راتو دیدی
برای آمدن در دامن تو همه شور و نشاطم را تو دیدی
مباداروزگاری راببینم که باشی لحظه ها دور از نگاهم
منم موج و تو هستی ساحل من پناه بی قراری دل من
بنام خدا
یک ، دو ، سه ، شروع...
متولد شدم.
نغمه اول:
لا لا لا لا نخواب سرمـــا تو راهــه
همیشه عمر خوشبختی کوتاهه...
حرفی نیست جز لرزش اشک در چشمان کودکیم.
کدام سرما؟
نغمه دوم:
یکی بود یکی نبود...
انگار از همین آغاز حرف از جدایی است.
آن دیگری کیست که از ابتدا قرار نیست باشد؟
چقدر دلم برایش تنگ خواهد شد.
نغمه سوم:
سارا در باران آمد. سارا نان دارد. سارا انار ندارد...
این سارا کیست که انار ندارد؟
چقدر دلم برایش میسوزد.
اما نه... احساس میکنم دوستش دارم.
کاش اناری بخرم.
نغمه چهارم:
علم بهتر است یا ثروت...
علم بهتر است.
نه... ثروت.
نمیدانم.
اصلا سارا کدامیک را دوست دارد؟
نغمه پنجم:
امان از عاشقی و امان از جادوی نگاه...
دیشب سارا را دیدم.
زیر باران.
نان نداشت اما انار سرخی در دست.
انگار کسی زودتر از من او را دیده بود.
کسی که انار داشت.
نغمه ششم:
لا لا لا لا نخواب خواب کــــه دوا نیست
دل دیوونــــه داشتن کـــــه خطا نیست
میگن دست از سرش بــردار نمیشــــه
آخه عاشق شدن که دست ما نیست...
انگار در این دنیا رسم است که
هر که را دوست میداری خود عاشق دیگری است.
هر که را دوست میداری رفتنی است.
نغمه هفتم:
مثــل تکنـــــوازی ســاز یـــــه آهنگ میمونی
که تو نیمه های شب از یه دل تنگ میخونی...
من هنوز در فکر تو و انار نداشته ام
و همدم تنهاییم نوای تو است در این خانه متروک.
ای تکنواز رویاهای کودکی.
کجایی دختر؟
انارت شیرین است؟
هرچه باشد مطمئنم که به سرخی چشمان من نیست.
نغمه هشتم:
ناگهان چقدر زود دیر میشود...
هنوز با تنهایی خود کنار نیامده ، فرصت به پایان رسید.
بیچاره دلم...
همه عمر در پی چیزی بودی که چون بوسه ای نزدیک بود و نادیدنی.
... ، سه ، دو ، یک ، تمام
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم است .ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .
خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .
این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .
حال که دریچه ای به نور لبخند به رویمان گشوده شده
حال که خورشید دوباره بر ماتابیده
حال که ابرهای تردید از دلهای ما زدوده شده
حال که موسیقی جان ما نوای تازه گرفته
کنون بیا و به بستان نگر که جان از هر سو می تراود
بیا و نظاره گر حماسه عشق باش
بیا که هنگامه نبرد است ، نبردی جدید میان عقل و عشق
بیا که کنون زمان پیروزی ؛ زمان گر گرفتن درختان احساس با شکوفه های آرزو و واقعیت است
بیا که زمان به شکوفه نشسته است و مزرعه وجود من به بار نشسته است
و هنگام برداشت گندم های طلایی عشق از مزرعه روح و گندم زار دل است .
تا افق پهناور بنگر و ببین که تا چشم کار می کند گندم است
بیا اینک اسمان است که به زمین رسیده است
و خورشید می تابد و خدا اینجاست
و خدا را در این گندم زار می بینم خدا پیش من است بیا تا خداوند را ببینی

دریا بیکران است و زورق من کوچک به تو توکل میکنم که همه را حمایت میکنی با من بمان که
ظلمت شب از راه میرسد وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است خدایا با من بمان چه
کسی جز تو می توند پناه ترسهایم باشد چه کسی جز تو میتواند راهنما و پشتیبان من باشد با
من بمان اگر بامن بمانی دیگر اشکهایم سوزنده نیستند .مرگ هم تلخ نیست اگر با من بمانی
همیشه پیروزم.

براستی چه کسی جز تو می توند پناه ترسهایم باشد چه کسی جز تو میتواند راهنما و پشتیبان من باشد .


